قطعه ادبی داستانک

داستانک

Feed Subscription<
داستانک

داستانک

آذر ۱۷, ۱۳۹۵

ها که می کردی ، بخار ِ نفست طعنه به دود سیگار ِ پیرمردی می زد که روی نیمکت روبرو نشسته بود و با دستی که از شدت سرما می لرزید به آن پُک می زد ! برخی دوان دوان مسیرشان را به سمت ِ خروجیِ پارک طی می کردند تا زودتر از شرّ ِ سرمای هوا رها شوند ، ولی من ... حتی دیگر سرما را هم حس نمی کردم ! پلک هایم گرم گرم شده بود و آرام دنیای اطراف در نگاهم تبدیل به هاله می شد ، دستی شانه ام را گرفت ، انگار کسی می خواست از عمق ِ خواب، دستم را بگیرد و بیرون بکشد ... « دختر جون ... دختر خانم ... حالت خوبه ؟ » و بعد انگار که من را شناخته بود و به یاد آورده بود که با من دشمنی دارد ، به گونه هایم سیلی می زد ! ولی برای من مهم نبود ... می خواستم بخوابم ! ادامه مطلب »

Scroll To Top